تبليغاتX
تفریحی کامل

soli001

یک دوست

soli001

http://soli001.blogfa.com

تفریحی کامل

تفریحی کامل

تفریحی کامل

سلام دوست من امید وارم که حالت خوب باشه و همچنین از این مطالب هم خوشت بیاد نظر بده این وب خصوصی خودم یعنی ... هرچی خواستی تو نظرات بگو سعی می کنم انجام بدم بهترینها در این وب

تفریحی کامل

 
منوي اصلي
صفحه اول
پست الکترونيک
آرشيو مطالب

آرشیو ماهانه
  هفته دوم شهریور 1388
  هفته سوم اردیبهشت 1387
  هفته اوّل فروردین 1387
  هفته سوم اسفند 1386
  هفته دوم اسفند 1386
  هفته چهارم بهمن 1386
  هفته اوّل بهمن 1386
  هفته سوم دی 1386
  هفته دوم دی 1386


جستجوگر




 

 تبلیغات


مکان تبلیغات شما

  عشق بدون قید و شرط

این داستان از کتاب عشق بدون قید و شرط برگرفته شده

داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم

درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام

می خواست به خانه ی خود برسد

از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت

و گفت:پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و

من می خواهم به خانه بازگردم ولی خواهشی

از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم

 او را با خود به خانه بیاورم.

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با کمال میل مشتاقیم

که او را ببینیم.

پسر ادامه داد : ولی موضوعی است که باید در

مورد او بدانید. او درجنگ به شدت آسیب دیده است

و در اثر بر خورد به مین یک دست و یک پای خود را

 از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من

می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند

پدرش گفت: پسر عزیزم متاسفیم که این مشکل برای دوست

تو به وجود امده است . ما کمک می کنیم تا او جایی

برای زندگی در شهر پیدا کند.

پسرگفت: من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.

آنها در جواب گفتند: نه فردی با این شرایط موجب دردسر

ما خواهد بود .ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم

او آرامش زندگی ما را بر هم بزند . بهتر است به خانه باز گردی و او را

فراموش کنی در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد

و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد  که

فرزندشان در سانحه ی سقوط از ساختمان

بلند جان باخته و آ»ها مشکوک به خود کشی هستند.

پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند

و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد قلب پدر ومادر از حرکت ایستاد .

                                             پسر آنها یک دست پا نداشت!

دوستانی که از این مطلب کپی برداری می کنند حتما نام منبع را ذکر کنند

 



+| نوشته شده توسط یک دوست در و ساعت        

  داستان خیانت و عشق

روزی خیانت به عشق گفت:دیدی؟من بر تو پیروز شده ام.

عشق پاسخی نداد.

خیانت بار دیگر حرفش را تکرار کرد.

ولی باز هم از عشق پاسخی نشنید.

خیانت با عصبانیت گفت:چرا جوابی نمی دهی؟

سپس با لحنی تمسخر آمیز گفت:انقدر بار شکست برایت

سنگین بوده است که حتی توان پاسخ هم نداری؟

عشق به آرامی پاسخ داد:تو پیروز نشده ای.

خیانت گفت:مگر به جز آن است که هر که تو آن را عاشق کرده ای

من به خیانت وا داشته ام؟

عشق گفت:آنان که عاشق خطابشان می کنی بویی از من نبرده اند.

چرا که عاشقان هرگز مغلوب خیانت نمی شوند.



+| نوشته شده توسط یک دوست در و ساعت        

  باران عشق

سلام این وبلاگ دوم خودمه رومانتیک بازیه

ادرس وبلاگ:soli001.blogfa.com



+| نوشته شده توسط در و ساعت        

  این هم یک عشق بارانی

خيالم خيس شبنم. روي گلبرگ ياد چشم تو خواب
نمي دوني چه سخته.نميدوني چقدر سخته نبودت
دلم بي تو ....

+| نوشته شده توسط یک دوست در و ساعت       ادامه مطلب 

مطالب گذشته

دانلود نرم افزار ساخت تبلیغات حرفه ی آسان به صورت فلش با The Flash Ad Creator v2.5
چیزی که عوض داره گله نداره
داستانی واقعی از جنگ جهانی اول
شعر شماره یک
شهریار
سامی یوسف
مهستی
حبیب و محمد
پاره ای از عشق
عشق بدون قید و شرط
داستان خیانت و عشق
باران عشق

درباره


سلام دوست من امید وارم که حالت خوب باشه و همچنین از این مطالب هم خوشت بیاد نظر بده این وب خصوصی خودم یعنی ... هرچی خواستی تو نظرات بگو سعی می کنم انجام بدم


موضوعات
  موسیقی
  قالب وبلاگ
  دانلود نرم افزار
  گالری تصاویر
  خنده بازار
  داستان کوتاه
  شعر
  خاطرات

لینکستان
قالب وبلاگ
رپ
عاشقانه
عاشقانه2
حرف دل
شعر های پنهانی من(ساناز)
طراحی و ساخت رایگان بنر و لوگو
دانلود
فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل


اضافات

لينك Rss






Template designed by : ParsTheme Group

All Rights Reserved 2007-2008

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا