| دگر فریادها در سینه تنگم نمی گنجد دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد دگر از فرط می نوشی . می هم مستی نمی بخشد دگر قلبم چنان کانیست مرا از خویشتن طردم نمیسازد اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد برای نامرادیهای دل باشد بهدی درد تنهایی دلم را رنج میدارد که با اوای دل خواهم کشم فریاد و گویم خدایی کز سرشک غم بدین سان ازمودم من . خدا نیست خدایی که فغان اتشینم در دل سرد او بی اثر باشد . خدا نیست چرا در پرده میگویم خدا هرگز نمی باشد چرا اشک مرا هرگز نمی بیند چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمیگوید چرا او این چنین کور و کر و لال است و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی و یا شاید دگر پر گشته طاقت و صبرش کنون از دست داده ان صفتها را . همه از دست داده من امشب ناله نی را خدا دانم من امشب ساغر می را خدا دانم مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد خدا هیچ است. خدا پوچ است خدا رویایی رنگین است خدا را از ان این شنیدستم. نخواهم هیچ ان را سجده کردن
من زاده مسلمانم و هیهات چنین سرنیزه ی کفار بدیدم که به قرآنم رفت
|